تبليغاتX
کلبـه عشق
 

کلبـه عشق

 

 

 

 

درباره وبلاگ


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


دوستان

صدفی تنــــــها

عشق و دوری

آموزش زبان انگلیسی

تلخی و شیرینی عشق

لحظه گم شده

گل پسر دات کام

دخترکی در تاریکی

موبايلSms ترفند جوك

تبسم تلخ

هکر سیاه

مجنون تنهایی

حرف زيبا

رنگارنگ

ايران


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

بهمن 1386

آذر 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

نمیدونم

 

(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***_____________________***
_***_____________________***
__***___________________***
___***_________________***
____***__
up-hastamm__***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 20:42 | لینک ثابت



مرگم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد.

 گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش و او يک ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند

 دائم سکوت مرگبارم را ....
سلام دوست من
حالت چطوره ؟
من آپم.... زوده زود بیا پیشم منتظرتم .
دیر نکنی یه وقت

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 20:36 | لینک ثابت



انتظار

انتظارم ابدي است...   

آرام و تنها نشسته بودم

در اتاقي رو به خورشيد و گل هاي اطلسي

همه چيز ساكت بود

و من غرق در روياهايي كه هنوز هم بعد از آن شكست

 بدان ها اميد بسته ام

آسمان صاف بود و آبي

آنقدر آبي كه درياي مواج خاطره را برايم تداعي مي كرد

خاطراتي كه مدت هاست در درون كتاب عشق نقش بسته اند

عشقي كه شايد بزرگ ترين كار در زندگيم باورش بود

زندگي كه زيبا گذشته

زيبا مي گذرد

و مطمئنم كه زيبا هم به پايان مي رسد

زيبا و قشنگ، چون همه چيز در اين دنيا زيباست

دنيايي كه خداوند آن را براي ما آفريد

حالا از روياهايت بيا بيرون

حرفم چيز ديگري بود

همان طور كه نشسته بودم صدايي شبيه صداي او چيزي زمزمه كرد

صدا گفت: انتظار كشيدنت عبث است، خانه ات را خراب كن.

نمي دانم اصلا چرا به اين جملات فكر كردم

جملاتي كه حال مي بينم بي ارزش ترين كلماتي بوده اند

كه به عمرم شنيده ام

بر خاستم

درها و پنجره ها را بستم

و دوباره همه جا را تميز كردم

همه جاي خانه ستاره كاشتم تا مثل آسمان شب برق بزند

آنگاه دوباره در را رو به جاده ي اميد گشودم

آفتاب رفته بود

آسمان هم مثل ديوار هاي خانه ي من شده بود

صندلي ام را كاشتم جلوي در تا به مهمان ها خوشامد بگويم

و براي تو به انتظار بنشينم

و تا تو نيايي خود قدم به اندرون خانه نخواهم گذاشت

هر چند كسي مي گفت اين انتظار بيهوده است!

( اگر فكر مي كني مانند قبلي هاست

 كمي به انديشه ي پس هر كدام بيانديش.

آن وقت مي بيني كه اين سراپا اميد است و آن...)

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 20:31 | لینک ثابت



نرو

وقتی گفتی قولشو به یکی دیگه دادم بی اختیار سوختم..!

که چه کسی عشق مرا ربود...؟

وقتی بعدش خندیدی گفتم به حال من می خندی......

ولی قانع نشدم و باز هم پرسیدم... و باز هم پرسیدم..!

نه از تو ...!

از خودم ، از دلم که چرا خودت رو اسیر کسی کردی که قدرت را

نداند..؟

ولی باز هم ، باز هم دل ساده این حرف آخر را نه عقلانه بلکه

دیوانه وار قبول ندارد.

و هنوز هم می گوید که چرا ، چرا قسمت من این بود که اسیر تو

باشم..؟

و بارها این دل به خود می گوید که موقع رفتن تو ای کاش میگفت که

نرو..............!

نرو و بمون...!

بمون...!

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 20:23 | لینک ثابت



نرو

وقتی گفتی قولشو به یکی دیگه دادم بی اختیار سوختم..!

که چه کسی عشق مرا ربود...؟

وقتی بعدش خندیدی گفتم به حال من می خندی......

ولی قانع نشدم و باز هم پرسیدم... و باز هم پرسیدم..!

نه از تو ...!

از خودم ، از دلم که چرا خودت رو اسیر کسی کردی که قدرت را

نداند..؟

ولی باز هم ، باز هم دل ساده این حرف آخر را نه عقلانه بلکه

دیوانه وار قبول ندارد.

و هنوز هم می گوید که چرا ، چرا قسمت من این بود که اسیر تو

باشم..؟

و بارها این دل به خود می گوید که موقع رفتن تو ای کاش میگفت که

نرو..............!

نرو و بمون...!

بمون...!

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه سی ام دی 1385 ساعت 20:23 | لینک ثابت



در وصف حسین (ع)

خواب دیدم مرده ام**خواب دیدم خسته و افسرده ام


روی من خروارها از خاک بود**وای قبر من چه وحشتناک بود


تا میان گور رفتم دل گرفت**قبر کن سنگ لحد را گل گرفت


بالش زیر سرم از سنگ بود**غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود


هر که آمد پیش حرفی راند و رفت**سوره حمدی برایم خواند و رفت


ناله می کردم ولیکن بیجواب**تشنه بودم در پی یک جرعه آب


یک ملک گفتا بگو نام تو چیست**آن یکی فریاد زد رب تو کیست


ای گنه کار سیه دل،بسته پر**نام اربابان خود یک یک ببر


گفتنم عمر خودت کردی تباه**نامه اعمال خود کردی سیاه


ناامید از هر کجا و دل فکار**می کشیدندم به خفت سوی نار


ناگهان الطاف حق آغاز شد**از جنان درهای رحمت باز شد


مردی آمد از تبار آسمان**نور پیشانیش فوق آسمان


صورتش خورشید بود و غرق نور**جام چشمانش پر از شرب طهور


گیسوانش شط پر جوش و خروش**در رکابش قدسیان حلقه بگوش


لب که نه،سرچشمه آب حیات**بین دستش کائنات و ممکنات


بر سرش دستمال سبزی بسته بود**بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود


کی به زیبائی او گل میرسید**پیش او یوسف خجالت میکشید


در قدوم آن نگار مه جبین**از جلال حضرت حق آفرین

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 13:25 | لینک ثابت



در وصف حسین (ع)

دو ملک سر را به زیر انداختند**بال خود را فرش راهش ساختند


غرق حیرت داشتم این زمزمه**آمده اینجا حسین فاطمه


صاحب روز قیامت آمده**گوئیا بهر شفاعت آمده


سوی من آمدمرا شرمنده کرد**مهربانانه به رویم خنده کرد


این که اینجا اینچنین تنها شده**کام او با تربت من وا شده


مادرش او را به عشقم زاده است**گریه کرده بعد شیرش داده است


خویش را در سوز عشقم آب کرد**عکس من را بر دل خود قاب کرد


بار ها بر من محبت کرده است**سینه اش را وقف هیئت کرده است


سینه چاک آل زهرا بوده است** چای ریز مجلس ما بوده است


اینکه در پیش شما گردیده بد**جسم و جانش بوی روزه می دهد


با ادب در مجلس ما می نشست**او به عشق من سر خود می شکست


پرچم من را به دوشش می کشید**پا برهنه در عزایم می دودید


اسم من راز و نیازش بوده است**تربتم مهر و نمازش بوده است


اقتدا بر خواهرم زینب نمود**گاه می شد صورتش بهرم کبود


حرمت من را به دنیا پاس داشت**ارتباطی تنگ با عباس داشت


نذر عباسم به تن کرده کفن**روز تاسوعا شده سقای من


تا که دنیا بوده از من دم زده**او غذای روضه ام را هم زده


بارها لعن امیه کرده است**خویش را وقف رقیه کرده است


گریه کرده چون برای اکبرم**با خود او را نزد زهرا می برم


هر چه باشد او برایم بنده است**او بسوزد صاحبش شرمنده است


در مرامم نیست او تنها شود**باعث خوشحالی اعدا شود


در قیامت عطر بویش می دهم**پیش مردم آبرویش می دهم


باز بالاتر به روز سرنوشت**میشود همسایه من در بهشت


آری آری هر که پا بست من است**نامه اعمال او دست من است

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 13:24 | لینک ثابت



-----

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 12:10 | لینک ثابت



جدایی

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 12:8 | لینک ثابت



رفتن

 

***رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت***

***راهی به جز گریز برایم نمانده بود***

***این عشق اتشین بر از درد و بی امید***

***در ودای گناه و جنونم کشانده بود***

***رفتم مگو مگو که چرا رفت و ننگ بود***

***عشق من و نیاز تو و سوز وساز ما***

***از برده ی خموشی و ظلمت چو نور ماه***

***بیرون فتاده بود به یکباره راز ما***

***من از دو چشم روشن وگریان گریختم***

***از خنده های وحشی طوفان گریختم***

***از بستر وصال به اغوش سر به هجر***

***ازرده از ملامت وجدان گریختم!***

***من به خاطر راحتی تو ازت میگذرم اما..

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 12:7 | لینک ثابت



فراموشت نمیکنم

اگر ميدانستم که در پس هر خنده اي گريه اي وجود دارد ، هرگز نمي خنديدم .

 و اگر ميدانستم که درپس هر سلامي ، خداحافظي هست هرگز سلام نمي کردم .

و اگر ميدانستم در پس هر آشناي جدايي وجود دارد ، هرگز آشنايت نمي شدم .

 و حالا که خنديدمت ،

سلامت کردم ،

 و آشنايت شدم

دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 19:19 | لینک ثابت



عشق

کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند

 تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم

 آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود

 ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد عشق را آلوده کرد !!!

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 19:15 | لینک ثابت



برو

مي خواهي بروي ، بي بهانه برو ، بيدار نکن خاطره هاي خواب آلوده را.

صدايت همان صدا ،نگاهت ناتني

مي روي اگر ، بگذار بيگانه بماند صدايت هم .

تو گل رها شده در آغوش دريايي، فرا خواهند گرفت تو را موجها.

و گرفتارت خواهد ساخت روزي

محبت ساختگي ات، همان سند جعلي.

پهن مي شوم به سان راهها بر گامهايت

و التماست کنم؟

اين ، ممکن نيست !

شکستني نيست وقارم همانند قلبم

پستي وآن گاه زندگي ، روزگار خوشي نيست !

نمي گويم تو کوه سرفرازي ، خم شو

نمي گويم درمانم در دستان توست.

نه محبت پول خردي است در دستان تو

و نه من گدايي دست گشوده فرا روي تو.

مي خواهي بروي...

اين راه ، اين هم تو

تنها بدرقه ات خواهد کرد يک جفت چشم.

اگر رفتي ، بدان ، خواستي برگردي هر گاه

بسترت بالشي خاردار خواهد بود.

مي خواهي بروي

نه حرف بزن ، نه چيزي بگو !

نيست شو چون غريبه ها در مه و دود

دلبسته چه چيزي بودي ، که نتوانستي بگويي

و اکنون در پي ديدن هزار عيب مني.

مي خواهي بروي

بي بهانه برو

بيدار نکن خاطره هاي خواب آلوده را.

صدايت همان صدا ، نگاهت ناتني

مي روي اگر

بگذار بيگانه بماند صدايت هم .

" اختران پر از نامند " اين منم خود کرده که تدبيري در آن نيست.

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در سه شنبه بیست و ششم دی 1385 ساعت 22:33 | لینک ثابت



دوستت دارم زندگیم

   

دستاشو مشت کرده بود

پرسیدم توی مشتت چی داری ؟ گفت خودت نگاه کن

دستاشو گرفتمو اروم باز کردم

توی دستاش چیزی نبود گفتم چیزی نیست که !

دستامو که تو دستش بود فشرد

گفت : نبود اما حالا هست دستام گرم شد

و او یه لبخند ناز و شیرینی زد

برای تویی که خیلی دوستت دارم من عاشق خنده ها تم

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 20:52 | لینک ثابت



دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 17:17 | لینک ثابت



قربانی

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

 

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

 

كاش مي شد راه سخت عشق را

                                                    بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 17:13 | لینک ثابت



رفتن تو

رفتن تو


رفتنت را با کدامین قلم بر صفحه صفحه

 

 وجودم بنگارم و با کدامین صبر تحمل کنم.


روزی که تو را نبینم دیگر چشمهایم را دوست نخواهم داشت .

 

 و ندارم چون تو را نمیبینم .

 

 چون بسیار از من دوری و این فاصله ها تمامی نخواهد داشت

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 17:11 | لینک ثابت



love me

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 21:6 | لینک ثابت



واااااااااااااایییییییییی

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 21:3 | لینک ثابت



 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 19:14 | لینک ثابت



سکوت عشق

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

 

اگر جواني عاشق شد چه کند؟...

 

من هم زير آن نوشتم:

 

بايدصبر کند...

 

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم

 

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 

اگر صبر نداشته باشد

 

چه کند؟...

 

 من هم با بي حوصلگي نوشتم:

 

بميرد بهتراست...

 

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 

اما.............

 

زير تخته

 

سنگ جواني را مرده يافتم.....

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 19:10 | لینک ثابت



دل تنگم

اگه دلم خیلی تنگ می شه برات منو ببخش

اگه نگام گم می شه تو شهر چشات منوببخش

 

منوببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

اگه همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم

 

منوببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

 

منو ببخش اگه تورو می سپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو می گم شما

 

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

 

منو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 19:2 | لینک ثابت



وایسا دنیا میخوام پیاده شم

من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه

 

پس دلم تا كي فضاي غصه را مهمونيه

 

من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

 

بسه جنگ بي‌ثمر براي هر زياد و كم

 

وقتي فايده‌اي نداره غصه خوردن واسه چي

 

واسه عشقهاي تو خالي ساده مردن واسه چي

 

نمي‌خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

 

نيمخوام گناه بي‌عشق بيفته گردنم

 

نميخوام دربه‌دره پيچ و خم اين جاده شم

 

واسه آتيش همه يك هيزم آماده شم

 

يا يه موجود كم و خاليه پرافاده شم

 

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي‌خوانم پياده شم

 

همه حرف خوب مي‌زنن اما كي خوبه اين وسط

 

بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط

 

قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين

 

آره دنيا ما نخواستيم دلو با خودت نبين

 

نمي‌خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

 

واسه آتيش همه يك هيزم آماده شم

 

يا يك موجود كم و خاليه پر افاده شم

 

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي‌خوام پياده شم

 

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد

 

اين بليط شانس دائم بگو قسمت كي شد

 

همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست؟

 

اين همه طلسم و ورد جاي خوش تو كجاست؟

 

نمي‌خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

 

واسه آتيش همه يك هيزم آماده شم

 

يا يك موجود كم و خاليه پر افاده شم

 

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي‌خوام پياده شم

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 23:28 | لینک ثابت



مرگ عشق

اخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم

 

گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟

 

 گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند

 

 اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز

 

 زيرا انجا گورستان عشق من است

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 23:37 | لینک ثابت



اشک

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و

 

كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك

ريختن تو نمي شود.

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 23:32 | لینک ثابت



عشق نیاز به ثابت کردن نداره

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود  بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد

 
یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از

 

زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:55 | لینک ثابت



بی تو هرگز

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:30 | لینک ثابت



تنها

من اگه كسي رو داشتم ديگه دربه در نبودم

با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم

تو رو باور نميكردم

پشت اين حصار غربت

با غمت سر نميكردم

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:26 | لینک ثابت



تنها باش

تنها باش....!!!

سعی کن همیشه تنها باشی٬چون تنها به دنیا امدی وتنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق رادرک نکنی

چون انقدر عظیم است که تو هستی تو را در بر می گیرد

سعی کن گرمی عشق را حس نکنی

تا معنای خاکستر شدن را احساس نکنی

بگذار خانه ی قلبت خالی از وجود هر بیگانه ای باشد

که اگر بیگانه ای در ان منزل کرد

به ویران های ان رحم نمی کند

اما اگر عاشق شدی.........

بخند....گریه کن......زندگی کن......قدم بردار

اما تنهای تنها برای یک نفر..

برای عشقت....

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:19 | لینک ثابت



عشق هرگز

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 23:39 | لینک ثابت



love me

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 16:41 | لینک ثابت



دل شکسته

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 22:13 | لینک ثابت



انتظار

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه نهم دی 1385 ساعت 20:59 | لینک ثابت



عشق

بیم آن ندارم که روزی آسمان تورا از من بگیرد

 

بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری

 

بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

 

خورشید مهر تو را پنهان کند

 

درختی را که من در تو کاشته ام براندازد

 

وبرگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد

 

تو خود را از من مگیر

 

من در تو و با تو زاده شدم

 

بگذار در تو و با تو بمیرم

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در سه شنبه پنجم دی 1385 ساعت 22:26 | لینک ثابت



عشق

رسول اکرم(ص)مي فرمايند :

 

 پنج چيز را بيشتر از پنج چيز غنيمت بشمار :

 

 جواني را بيش از پيري ،

 

 سلامت بدن را بيش از بيماري

 

، بي نيازي را بيش از تهي دستي

 

، آسايش خاطر را بيش از گرفتاري.

 

، و زندگي را بيش از مرگ

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه یکم دی 1385 ساعت 10:7 | لینک ثابت



عشقم

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه یکم دی 1385 ساعت 9:59 | لینک ثابت



مرگ

روی سنگ قبرم عکسی از نگارم بتراش

 

بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش

 

بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه یکم دی 1385 ساعت 9:48 | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I