تبليغاتX
کلبـه عشق
 

کلبـه عشق

 

 

 

 

درباره وبلاگ


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


دوستان

صدفی تنــــــها

عشق و دوری

آموزش زبان انگلیسی

تلخی و شیرینی عشق

لحظه گم شده

گل پسر دات کام

دخترکی در تاریکی

موبايلSms ترفند جوك

تبسم تلخ

هکر سیاه

مجنون تنهایی

حرف زيبا

رنگارنگ

ايران


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

بهمن 1386

آذر 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

گریه

گريه...

نشستم در فراقت گریه کردم

تمام شب به یادت گریه کردم

میان کوچه های سرد و خلوت

به یادت تا بی نهایت گریه کردم

تمام روز در فکر تو بودم

چو دیدم رد پایت گریه کردم

در آن خاموشی سرد و مه آلود

به آهنگ صدایت گریه کردم

تو ای ابر بهاری شاهدی که

چگونه به پایت گریه کردم

مبار ای آسمان امروز دیگر

که من دیشب به جایت گریه کردم

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 19:12 | لینک ثابت



عشقهای زود گذر

عشقاي زود گذر

گفتم نرو تنهام نزار لاله ي خوبه شعر من

تو اين غروب غمزده حرف جداييرو نزن 

گفتي كه عمرو زندگي به پاي تو حروم شده

هر چي كه بوده بين ما بدون ديگه تموم شده

رفتي و باورم شده عشقا همه زودگذره

ميره و تنهات ميزاره اونكه ميگه همسفره

 

گفتم نرو اي خوب من اي عاشق ائينه دار

بي تو كويري تشنه ام به قلبه خشك من ببار

گفتي با يه سكوت تلخ فقط خداحافظ و بس

تنهام گذاشتي تو شبه سردو سكوت اين قفس

رفتي و باورم شده عشقا همه زودگذره

ميره و تنهات ميزاره اونكه ميگه همسفره

گفتم كه بي تو اين صدام چنگي به دل نميزنه

از تو غزلسرا ميشم وقتي نگاهت با منه

 رفتيو باورم شده عشقا همه زودگذره

ميره و تنهات ميزاره اونكه ميگه همسفره

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 19:10 | لینک ثابت



عشق یعنی آخر بهشت

عشق يعني آخر خط بهشت ...

                                 عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                                           عشق يعني ياد يك روياي نرم

                                                   عشق يعني يك بيابان خاطره

                                                              عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

                                                                        عشق يعني گفتني با گوش كر

                                                                              عشق يعني ديدني با چشم كور

                                                                    عشق يعني گم شدن در لحظه ها

                                                                    عشق يعني آبي بي انتها

                                                   عشق يعني يك سؤال بي جواب

                                       عشق يعني يعني راه رفتن توي خواب

                                عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

               عشق يعني آخر خط بهشت.....

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 19:3 | لینک ثابت



من نباشم !!!!!!

من نباشم

من نباشم كي تو رؤيا ، موهاتو ناز مي كنه ؟

كي با بالاي شكسته با تو پرواز مي كنه ؟

راس بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو

كي مياد دونه دونه با حوصله باز مي كنه ؟

من نباشم كي مي شينه تا سحر بالاي سرت ؟

كي مياد برداره اشكو از رو چشماي ترت ؟

من نباشم كي مياد موقع رفتن اشكاشو

مي كنه بدرقه ي راه بلند سفرت ؟

من نباشم كي گلاي خواهشت رو آب ميده ؟

كي به فريادت با حس عاشقي جواب مي ده ؟

راس بگو به غير من كدوم ديوونه اي مياد

واسه هر اشاره كردنت دو تا كتاب مي ده ؟

من نباشم كي مياد با خواهش و با التماس

با يه عالم گل اركيده و كلي گل ياس

منت چشماتو مي كشه فقط به اين اميد

كه بهش بگي برو ، شعراي تو پر از خطاس

من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره ؟

كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد مي بره ؟

من نباشم كي ميگه هميشه حقا با توا ؟

واسه ي خاطر تو جون مي ده پشت پنجره

من نباشم كي مي باره تو زمون تشنگيت ؟

كي مي خواد تو رو مث من تو تموم زندگيت ؟

من نباشم كي با چشماي تو سازشش مي شه ؟

با تموم مهربوني و غم و ديوونگيت

من نباشم كي واسه خوابت لالايي مي خونه ؟

تو تو هر هوايي باشي ،‌ باز تو دنيات مي مونه ؟

من نباشم كي بهت مي گه بازم عاشقتم ؟

اگه حتي دلمو بشكنه و برنجونه

من نباشم كي تحمل مي كنه كار تو رو ؟

با رقيب گشتنا و اذيت و آزار تو رو

تو خودت داور ميدون شو بگو من نباشم

كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو ؟

من نباشم كي برات قصه مي گه تا بخوابي ؟

كي مياد سراغ رؤيات تو شباي مهتابي ؟

من نباشم كي بيداره تا تو خوابت ببره ؟

كي قايم مي شه لاي ابرا كه راحت بتابي ؟

من نباشم كي كلافت مي كنه با سوالاش ؟

كي تو رو بهم مي ريزه ، با بيان خيالاش ؟

ولي بي انصافيه ،اينم بگم ، من نباشم

كي تو نامه جاي اسمت ماهو مي ذاره بالاش ؟

من نباشم كي تو هر چيزي بگي گوش مي كنه ؟

كي به خاطر تو دنيا رو فراموش مي كنه ؟

من نمي گم تو بگو كه كي زمون قهر تو

همه ي مردم دنيا رو سياپوش مي كنه ؟

من نباشم كي تو رؤيا درو روت وا مي كنه ؟

هر چي كه گم مي كني يه جوري پيدا مي كنه

واسه ي من افتخاره ، نگي منت مي ذاره

ولي كه اندازه ي من ، زيبا ‌زيبا مي كنه ؟

من نباشم كي به مرغ عشق تو دونه مي ده ؟

كي به طاووس قشنگ آرزوت لونه مي ده ؟

كي به اون سري كه توش عشق يه آدم ديگس

با نهايت جنون و عاشقي شونه مي ده ؟

من نباشم كي واست حرفاي رنگي مي زنه ؟

ديگه كي حرف چش به اون قشنگي مي زنه ؟

كي مياد به جاي طرحاي قديمي و زياد

روي نامه طرح برگ توت فرنگي مي زنه ؟

من نباشم كي مياد انقدر برات دعا كنه ؟

هر چي برگردوني رو تو ، باز تو رو صدا كنه

كيه كه بدونه ديشب با رقيبش بودي و

انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه كنه ؟

من نباشم مي دونم تو استراحت مي كني

اولش ساده به اين نبودن عادت مي كني

اما وقتي فهميدي راس راسي عاشقت بودم

نمي گي اما يه كم ، احساس غربت مي كني

من نباشم اگه حس كردي يه كم غريب شدي

از يه عاشق يا يه شمع سوخته بي نصيب شدي

بنويس رو كاغذ و بده دس باد بياره

بنويس فقط تويي ، چون ديگه بي رقيب شدي

من ميام گذشته رو مي دم دس آب روون

بعدشم با التماس بهت مي گم ديگه بمون

اگه پاي كسي تو زندگي ما وا نشه

مي تونيم با هم بريم تا هفت تا شهر آسمون

من نباشم يه روز امتحان كن و بگو چي شد

اگه امتحان مي كردي تو ، چه قد چيزاعوض مي شد

بعد امتحان اگه يه وقت كسي بود مث من

نشونم بده بگو شاگرد اولت كي شد ؟

من نباشم مي دنم فكر مي كني خود خواهيه

ولي اين حقيقته ، قصه آب و ماهيه

هيچ كسي نمي تونه انقد دوست داشته باشه

عشق من يه عشق آسموني و الهيه

من نباشم ولي نه ،‌ بايد خودت بگي بيا

تو بايد فرقي بذاري ميون عاشقيا

ديگه ما تو عصرمون ليلي و مجنون نداريم

قلبامون سنگي شدن ،‌ رنگ دلامونم سيا

من نباشم به خدا قدر تو رو نمي دونن

دوس دارن باهات بسازن و ليكن نمي تونن

من مي رم تا كه نباشم ولي يك چيزو بدون

اونا هيچ كدومشون تا آخرش باهات نمي مونن

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 18:56 | لینک ثابت



ما فقط یک دوست معمولی هستیم

ما فقط دوتا دوست معمولی هستیم...

ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم......
يه روزي ميون همه روزاي خدا تو يه روز پاييزي من واون همديگرو تو يه خيابون ميبينيم ، روي يه نيمکت ميشينيم و در مورد خودمون و گذشته و آيندمون برا هم ميگيم؛ بعدم به هم قول ميديم، قول ميديم که يه دنيا خاطره قشنگ برا هم به وجود بياريم ...
ولي يه شرط يه شرط ساده ولي عميق
-ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم...
روزا از پي هم مياد و ميره و ماهمچنان دو تا دوست معمولي هستيم....
هر روز با هم تلفني حرف ميزنيم وآخر هفته ها با هم ميريم بيرون، اگه يه روز نتونيم با هم حرف بزنيم کلافه ميشيم، ولي ... ولي يه چيزي ما فقط دوتا دوست معمولي هستيم...
توخيابون دست به دست و شونه به شونه هم راه ميريم و عاشقانه نگاهش ميکنم ولي ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم...
وقتي يه جاي خلوت کنار هم هستيم همديگرو بغل ميکنيم و من تو آغوشش مثل بچه کوچولو آروم ميگيرم و به اندازه تمام ستاره هاي دنيا همديگرو مي بوسيم و عاشقانه به هم ميگيم که دوستت دارم ولي ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم...
يه روزي تو خيابون با يه نفر ديگه ،با يه دختر ديگه ميبينمش. کنار هم راه ميرن و با هم ميگن و مي خندن؛ چشمام سياهي ميره ،ضعف تمام بدنم رو ميگيره ،ميشينم روي زمين به پهناي صورت اشک ميريزم ،مي خوام از جام بلند شم و برم بهش بگم خيلي نامردي ...ولي
  هيچ جوني تو تنم ندارم...
 اونا ازم دور ميشن؛ دور و دورتر تا اين که محو ميشن ..
تو راه خيلي با خودم فکر ميکنم که چي بهش بگم ولي هيچي تو ذهنم نمياد آخه پشيمون ميشم چون مافقط دوتا دوست معمولي هستيم...
يه روز جلوي دانشگاه اون ور خيابون ديدمش ولي به روي خودم نياوردم و با يکي از پسراي همکلاسيم ميگم و مخندم تا ببينه و مثل من بسوزه ولي نتونه هيچي بگه آخه ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم...
روزا گذشت و گذشت تا روز جدايي رسيد درست تو يه روز پاييزي روي همون نيمکت چشم تو چشمم ميدوزه و ميگيه روز جدايي رسيد،بابت همه ي روزاي قشنگي که برام به يادگار گذاشتي ممنون،من دارم ازدواج ميکنم ...
رنگش مثل گچ سفيد شده منم تاشنيدم تنم شروع کرد به لرزيدن ولي هر دو سکوت کرده بوديم و به زمين نگاه ميکرديم،بلاخره سکوت رو ميشکنه و از روي نيمکت بلند ميشه و فقط ميگه خداحافظ ...
بازم اشک ميريزم وميخوام فرياد بزنم و بگم نرو، تنهام نذار، ولي ياد يه چيزي مي يفتم اين که ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم...
ميرسم خونه يکراست ميرم تو اتاق خودم وروي تختم ولو ميشم و اشک و اشک و اشک...
روزا ميگذره و مي گذره و من روز به روز ديونه تر ميشم....
يه چند ماهي گذشت و نه من از اون خبر داشتم نه اون از من تا يه روز يه بسته بي نام و نشون ميرسه دستم بازش که ميکنم يه دفترميبينم...
تو صفحه اولش نوشته ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم اما صفحه بعدش و بقيه صفحه ها... دارم شاخ در ميارم اونم مثل من خاطره تمام روزاي با هم بودنمون رو نوشته.. لغت به لغت ميخونم و اشک ميريزم همه ي روزا بود حتي اون روز که با يه دخترديگه ديدمش نوشته بود:
از سر کار که برميگشتم داشتم ميرفتم ديدن گلم که نزديک دانشگاهشون سارا دختر خالم رو ديدم اومد جلو و شروع کرد به حرف زدن و من نتوستم بگم که منتظرم آخه کسي نمي دونه من کسي رو دارم مجبور ميشم بهش دروغ بگم که اين طرفا کار داشتم و الان دارم ميرم خونه اونم گفت پس با هم بريم ..
يهو نگاهم افتاد اون ور خيابون عزيزم داشت مارو نگاه ميکرد ترسيدم برم جلو ترسيدم بهم بگه خائن ولي يه چيزي ،اون اين حرف رو نميزنه آخه ما فقط دوتا دوست معمولي هستيم ،فرداش که ميبينمش هيچي نگفت بهم..
نميدونم چرا؟!!! چرا، ميدونم آخه ما فقط دو تا دوست معممولي هستيم...
تو چند صفحه بعد بالاي صفحه نوشته بود لعنت به اين روز...
آخر هفته بود و منم يکسره از سر کار رفتم دنبال گلم ،از دانشگاه اومد بيرون ولي منو نديد با يه پسر ديگه ميگفت و ميخنديد تمام تنم يخ کرد يعني اون با کس ديگه اي هم بود؟!!!!!!........
 از اون خداحافظي کرد و بعدم از خيابون رد شد که منو ديد و اومد جلو ميخواستم بگم ولي قورت دادم و به خودم گفتم ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم...
      ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم اما نبوديم ما ديوانه وار همديگر رو دوست داشتيم.وابسته و دلبسته هم بوديم ،عاشق هم شده بوده بوديم ولي به روي خودمون نمي آورديم ولي کاش ....
افسوس...................................
رفتم دنبالش که بهش بگم ولي ، اون ازدواج کرده بود از دور ديدمش با همسرش داشت راه ميرفت ولي هنوز حلقه و ساعتي رو که من براش خريده بودم تو دستش بود...
روز عروسي منم رسيد ، وقتي همسرم مياد دنبالم دم آرايشگاه يه لحظه اون رو تو لباس دامادي ميبينم ولي سريع سرم رو تکون ميدم و ميگم ما فقط دوتا دوست معمولي بوديم...
روزا مياد و ميره و من به هر مناسبتي که پيش مياد چيزايي رو که اون دوست داشته رو به همسرم هديه ميدم و ميبوسمش و همون جمله اي رو که به اون ميگفتم بهش ميگم: آقا گلم دوستت دارم ،(بعدم آروم تو دلم ميگم به عنوان همسر دوست دارم ولي عاشقت نيستم...)
شب ميشه و من تو آغوش همسرم واون تو آغوش همسرش به ياد روزايي که با هم بوديم به ياد بوسه ها و نوازشا و بغل کردنامون شب رو به صبح ميرسونيم.
ولي يه چيزي ،يه شرط
ما فقط دو تا دوست معمولي هستيم.
لعنت به اين شرط مسخره... لعنت به شرايط... لعنت به اونايي که نذاشتن به هم برسيم

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 18:43 | لینک ثابت



دوستت دارم

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 21:38 | لینک ثابت



دل نبند

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 21:37 | لینک ثابت



سکوت مرگ

 

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگیدکه رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه

 طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید

نذلرید ازاسم من هم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ... بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من چال بشه و من کلی خاطره

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 21:31 | لینک ثابت



گریه

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 21:49 | لینک ثابت



تو را نمی بخشم

 

تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت  مي ريزم.

 

 نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم.

 

 نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد.

 

 نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.

 

 نمي بخشم ات بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن

 

دلم باعث شدي مثل سرب داغ فرو دهم.

 

نمي بخشم ات بخاطر اينكه كمي مانده به پايان آن سفر طولاني

 

 چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش

 

 را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد.

 

نمي بخشم ات بخاطر  اينكه ساده از من گذشتي

 

از كسي كه از تو هرگز ساده نگذشت.

 

نمي بخشم ات بخاطر اينكه ترس را اولين بار

 

 بعد از رفتنت به من فهماندي چه هولناك بود و هست!

 

نمي بخشم ات، تو شمه اي از بهشت بر من نماياندي

 

و كليد و بهشت را با خود بردي

 

 و مرا در برزخي رها كردي كه در بلا تكليفي اش حيرانم.

 

نمي بخشم ات بخاطر اينكه در ظلمت آن شب لعنتي

 

خنده و اميد و آرزوهايم را به جهنم فرستادي.

 

نمي بخشم ات بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد

 

 كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند.

 

نمي بخشم ات ، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را ساده و كوچك پنداشتي .

 

صداي قلبم  كه ضجه مي زد شنيدي،

 

 گريه سر دادي كه صداي قلبم را كه التماست مي كرد نشنوي.

 

نمي بخشم ات بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي.

 

نمي بخشم ات چون مرا معتاد بودن ات كرده بودي.

 

امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت  بهم مي خورد.

 

 از اين بدسگالي كه براي عشقم رقم زدي بي زارم.

 

 از خودم از تو بيزارم.

 

از صداي خودم، از صداي تو در گوشم بيزارم.

 

 از نگاهم يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت دودو مي زند.

 

از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز

 

فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند

 

 از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود.

 

چه پاداش گران بهايي در ازاي همه ي عمر عشقم پيشكش ام كردي،

 

دست دلت درد نكند.

 

حالا فهميدي چرا نمي بخشم ات؟؟

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 21:38 | لینک ثابت



یه دنیا دلتنگتم

نه مي خوام بين من و بين دلش جنگ بشه

 

نه مي خوام عشقي كه اون نداره كم رنگ بشه

 

من فقط   يه  چيزي از خـــــدا مي خــــوام

 

واسه يكــــبارم شده دلش برام تنگ بشه

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 19:1 | لینک ثابت



دل تنها

اي دل تنها بسه چشم انتظاري

 

من موندم و شبهام  شبهاي بي قراري

 

چرا تنهام ميذاري ، چرا تنهام ميذاري

 

باز اون چشمات دوباره اومد به يادم

 

باز اون نگاهت منو داده به بادم

 

خدا برس به دادم

 

اي خدا برس بدادم

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 18:59 | لینک ثابت



دوستت دارم

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 18:57 | لینک ثابت



خبر پر از تاسف

دوستان عزيزم ;

با عرض تاسف و تاثر مي خواستم بهتون خبر بدم كه بانوي آواز ايران

 « مهستي »

 در گذشت

 

يادش گرامي و روحش شاد

 

 

نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I